

روزی روزگاری در یک دیار بی وفای آشناَپسری نابینا زندگی میکردکه در دنیای تاریک خود عاشق و شیفته دختری شده بود...و همیشه به آن دختر ميگفت:تنها آرزويم اين است كه براي يكبار هم كه شده با چشمانم تو را ببينم...روز ها گذشت و فردي دو چشمان خود را به پسر بخشيد... پسر بينا شد و با اشتياق به سراغ محبوب خود رفت...اما وقتي با دو چشم نابيناي دختر رو به رو شد و او را همچون گذشته خود دختري نابينا ديد به او گفت: ديگر تو را نميخواهم. از زندگي من برو....در همين حال كه پسر قصد برگشتن داشت و ميخواست از دختر دور شود دخترك او را صدا زد و گفت: ‹‹مراقب چشمانم باش...>>

+ نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 8:53  توسط شایان و مهسا
|

دقایقی توی زندگی هست که دلت اونقدر واسه کسی که دوسش داری تنگ می شه که دلت میخواد اونو از توی رویاهات بیرون بکشی و توی دنیای واقعی با تمام وجودت محکم بغلش کنی
وبگی......

تقدیم با.......


+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 10:38  توسط شایان و مهسا
|
در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه, استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد. وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد, استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت. آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند,پرسید:" آیا لیوان پر شده است؟ " همه گفتند:" بله پر شده."
استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آنها را روی قلوه سنگهای داخل لیوان ریخت. بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضاهای خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجویان پرسید: " آیا لیوان پر شده است؟ " همگی پاسخ دادند:" بله پر شده! "
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل لیوان ریخت. ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگ ها و ریگ ها را پر کردند. استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید: " آیا لیوان پر شده است؟ " دانشجویان همصدا جواب دادند:" بله پر شده! "
استاد از داخل جعبه یک بطری آب را برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد.آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد.این بار قبل از اینکه استاد سؤالی بکند, دانشجویان با خنده فریاد زدند:" بله پر شده! "
بعد از آنکه خنده ها تمام شد, استاد گفت:" این لیوان مانند شیشه ی عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم همان چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی, خانواده,فرزندان و دوستانتان هستند.چیزهایی که اگر هرچیز دیگری را از دست دادید و فقط این ها برایتان باقی ماندند, هنوز هم زندگی شما پر است."
استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد:" ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهمند, مثل شغل, ثروت, خانه...و ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید, جایی برای سنگ ها و ریگ ها باقی نمی ماند.این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند.
در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعا اهمیت دارند. همسرتان را برای شام به رستوران ببرید, با فرزندانتان بازی کنید و به دوستان خود سر بزنید.برای نظافت خانه یا تعمیر خرابی های کوچک همیشه وقت هست.ابتدا به قلوه سنگ های زندگیتان برسید, بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند."

من و شایان وقتی این داستان رو خوندیم, رفتیم اینجا نشستیم عکس گرفتیم.
شما کجا می رید؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386ساعت 8:22  توسط شایان و مهسا
|
شاید همه ی شما فکر کنید چون مهسا دوست منه این حرف رو می زنم . اما من بهترین زن دنیا رو دارم
می خوام همه بدونید من خوشبخت ترین مرد دنیام .
این حرف هم می خوام به عشقم مهسا بگم : مال خودمی تا آخر عمر.
هر چه باشی هر کجا که باشی مال خودمی و دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــتت دارم...

+ نوشته شده در جمعه 7 دی1386ساعت 17:11  توسط شایان و مهسا
|
شایان من...


دلم می خواد زیر این بارون سرمو بذارم رو شونت و گریه کنم,
مثل همه روزهایی که وقتی پیشت بودم , از بس دوست داشتم بی اختیار گریم می گرفت.

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم...

اینم آخر عاقبت من و شایان.....

اگر هم می خواهید عکس الانمون رو هم ببینید روی ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 4 دی1386ساعت 8:33  توسط شایان و مهسا
|